Tuesday, June 16, 2009

The Dance


نمى گردانم ات در برج ابريشم

نمى رقصانم ات بر صحنه هاى عاج

شب پاييز مى لرزد به روى بستر خاكستر سيراب ابرى سرد

سحر , با لحظه هاى ديرمان اش , مى كشاند انتظار صبح را در خويش

دو كودك بر جلوخان كدامين خانه آيا خواب آتش مى كندشان گرم؟

سه كودك بر كدامين سنگ فرش سرد؟

صد كودك به نمناك كدامين كوى؟

نمى رقصانم ات چون دودى آبى رنگ

نمى لغزانم ات بر خواب هاى مخمل انديشه يي ناچيز

حباب خنده اى بى رنگ مى تركد به شب گرييدن پاييز اگر در جويبار تنگ

وگر عشقى كزو اميد با من نيست

درين تاريكى نوميد سايد سر به درگاهم

دو كودك بر جلوخان سرايى خفته اند اكنون

سه كودك بر سريرسنگ فرش سرد و صد كودك به خاك مرده ى مرطوب

نمى لغزانم ات بر مخمل انديشه يى بى پاى

نمى غلتانم ات بر بستر نرم خيالى خام

اگر خواب آور است آهنگ بارانى كه مى بارد به بام تو

وگرانگيزه ى عشق است رقص شعله ى آتش به ديوار اتاق من

اگر در جويبار خرد , مى بندد حباب از قطره هاى سرد

وگر در كوچه مى خواند به شورى عابر شبگرد

دو كودك بر جلوخان كدامين خانه با روياى آتش مى كنند تن گرم؟

سه كودك بر كدامين سنگ فرش سرد؟

صد كودك به نمناك كدامين كوى؟

نمى گردانم ات بر پهنه هاى آرزويى دور

نمى رقصانم ات در دودناك عنبر اميد

ميان آفتاب و شب بر آورده است ديوارى ز خاكستر سحر هر چند

دو كودك بر جلوخان سرايى مرده اند اكنون

سه كودك بر سريرسنگ فرش سرد و صد كودك به خاك مرده ى مرطوب

شاملو

No comments:

Post a Comment